پیدا





thursday

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان شروع پنجشنبه ی زیبایت بخیر :) پنجشنبه که میشود !!! هیچ اتفاقی نمی افتد ...
آن برگ زرد هم از فصلِ خزان است که از درخت می افتد ...
پنجشنبه که میشود، هیچ قاصدکی خبری نمی رساند ...
هیچ زنبورِ عسلی گرده نمی افشاند ...
گویی پنجشنبه که می شود زمان متوقف می شود ... اما !!! اما پنجشنبه که میشود ...
مغزم به کار می افتد، قلبم شروع به تپیدن می کند ...
چشمانم به تکاپو می افتند، به دنبال جای خالی ی ...
پنجشنبه که میشود، آسمانِ تیره شب هم صاف میشود ...
ستاره ها شروع به طنازی می کنند ...
ماه چنان در آسمان خودنمایی می کند، که خورشید دیگر روی بالا
آمدن ندارد ...
آسمان آنقدر شلوغ می شود که انگار فقط جای تو خالیست !!
همه چیز شروع به چرخش میکند، به دور جای خالی ات ...
بگذار از روزهایش برایت بگویم ...
صبح که میشود، دلم صبحانه می خواهد، در کنار ایوان ...
زیر سایه درختِ توت-مان ...
همین بس کافیست که روشنایی جای خود را به سیاهی دهد ...
ظهر که میشود دلم خوابِ خوشِ عصرِ پاییزی را میخواهد ...
اما تو که نیستی، از ترسِ کابوس به جای خالی ات خیره میشوم ...
بس است، بگذار از نگاه دیگر پنجشنبه را ببینیم :)
پنجشنبه که میشود ...
وجودم حضورِ دوباره ات را احساس میکند ...
از همان لحظه ای که نیمه شبِ شرعی تمام میشود ...
در تمام این شدن ها، دلِ من تنها میشود، بغض میکند ...
طلب میکند، آغوشی را ...
در تمام روز با تو صحبت میکنم،
گویی همگان مرا دیوانه می خوانند،
در تمام روز عقده ی نداشنت را در چند روز گذشته خالی میکنم ...
اولش را که زیر نور ماه، بعدش را با جیک جیک گنجشکک ها ...
تا میشود عصر ...
تا میشود بغض، تا میشود اشک ...
آری بالا ه بعد از این همه کش و قوس به تو میرسم ...
نه به خودت، اما به مزارت، به جای خالی ات ...
به جای خالی دلم ...
شروع میکنم به پر خودم، از وجودت، از هوایت ...
سیراب میکنم خودم را ...
اشک میریزم و مینوشم، حال بعد از گذشت این همه روز
خوب میدانم اگر خودم را از حضورت سیراب نکنم
در هفته ی پیش رو چه بلایی به سرم می آید ...
آری مادر، پنجشنبه که می شود هیچ اتفاقی نمی افتد ...
اما در دلِ فرزندی، بهشتی به برزخ تبدیل میشود ...
بهشتی که خودت ساختی و ویران کردی ...
گله ای نیست، اما حیف بود آن همه تجمل که همه را به
ثانیه ای فروختی، حیف بود ...
حال من میمانم و انتظار برای پنجشنبه ای دیگر :))



thursday

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان اشکال داره این پنجشنبه دوبار جدا گونه حرف بزنیم ؟ تو که چیزی نمیگی، پس من میگم، چه اشکالی داره !!! پنجشنبه که نیست، روزِ دردِ ... اصن چرا دارم مینویسم ؟ چرا دارم حرف میزنم، چرا ؟؟؟ مگه من ارزشی دارم که بنویسم، مگه من کی هستم که حرفی بزنم جز یه پارازیت، جز یه اضافه ... انقدر از خودم بدم میاد که حتی حوصله حرف زدن هم ندارم انقدر نسبت به خودم ح تهوع دارم که مرزی نداره ... همه ی اینها تقصیر خودته ... تقصیر خودته که گذاشتی بازنده بمونم گذاشتی بازنده ی برنده نما بار بیام کلش تقصیر خودته ... ظهر نشسته بودم یه شیشه دمه دستم بود، باهاش پوست دستم رو اش میدادم درد میگرفت، دوباره اش میدادم و بیشتر درد میگرفت ... صبرم لبریز شد، محکم یلحظه شیشه رو کشیدم روی دستم ... خون اومد، خیلی آروم، خیلی آسون :) دردش یلحظه بود، خیلی سریع اتفاق افتاد ... یاد تو افتادم، که این همه مدت چ بلایی سرم آوردی، چقدر بهم زجر دادی ... اون موقع ها ک بودی نهایت اذیت م این بود که دو سه روز عصبانی بودی اما تا حالا به خودت فکر کردی ؟؟ که چقدر من رو اذیت کردی مامان، من به درک، بابا چی ؟؟ دختر کوچیکت چی ؟؟ فکر نکردی دیگه، فقط رفتی، نمیدونم چرا ... خب تو که مارو داشتی، من رو داشتی، بابا رو داشتی،دخترت رو داشتی ... اصن اینا به کنار !! خانواده که داشتی، مسولیت که داشتی ... یا میموندی، یا حالام که رفتی یلحظه تمومش میکردی دیگه ... یلحظه منم با خودت میبردی، همه چیز یهویی تموم میشد دیگه نه دردی می کشیدیم نه زمانی وجود داشت که کلافمون کنه ... با هم میرفتیم، با هم یه زندگی دیگه شروع میکردیم ... من که میدونم چقدر دوسم داشتی،یذره ازون دوست داشتن هارو برام کنار میذاشتی یذرشون رو میدادی و یه بلیط برا من هم می یدی ... دیگه چی بهت مامان، چی بگم بهت ؟؟ مامان به خودت قسم دیگه نمیدونم چکار کنم، دیگه نمیدونم کجا برم ... جدیدا دارم خودزنی میکنم، اگه خودی ازم مونده باشه ... لعنت به من مامان، لعنت به من لعنت به من که دیگه ندارمت، لعنت به من که چه آسون از دست دادمت ... لعنت به من ...



50month 10day

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان همینجوری گفتم بیام برات یچیزی بنویسم که نگی فقط وقتی دلش تنگ میشه سراغم رو میگیره که نگی پسرم هم مثل خودم بیخیالِ که یوقت نگی پسرم هم مثل خودم فراموشم کرده که یوقت دلت نگیره تنهایی ... اره تنهایی، این همه مدت برات نوشتم، از دل تنگِ خودم تاحالا یبارم نشده بود بگم که مامانم تنهاس ... من ک بابارو دارم، خواهرم رو دارم، تو که تنهایی مامان تو که فقط با خدا تنهایی نشستی، شاید هم با دوتاییتون یجا زندگی میکنین اما مامان شاید یروزی دلتون برای بچه هاتون تنگ شد، مامان بدون اون روز هم به یادتم، مشتاق دیدارتم ... نکه یوقت بگی من ی رو ندارم، بغض کنی، از تنهایی گله کنی ... نه مامان من همینجام، همینجا هرشب به یادت ساعت ها به آسمون خیره میشم ... ساعت ها تنهایی به یادت بغض میکنم تا تو بغض نکنی، دلت نگیره ... مامان زیبای من، تنها نیستی من همیشه منتظرم تا اگه یوقت خ نکرده دلت گرفت باشم که دل داریت بدم مامان یوقت اگه دلت گرفت گریه نکنیا، من اینجا هرشب به یادت گریه می کنم ... یوقت غصه نخوریا، من اینجام که تمام غصه هاتو بخورم ... مامانم حالا که رفتی برو برای خودت زندگی کن دیگه اذیتت نمیکنم، دیگه مزاحمت نمیشم برای خودت یکمی بخند، یکمی تفریح کن مامانم برای خودت باش، یوقت اگه با درد و دل هام اذیتت میکنم به دل نگیریا، من برای خودم گله میکنم، برای دلِ بی مادرم دلی که دیگه مادر نداره ... مامان ببخشید بخاطر تموم درد هایی که برات آوردم حالا هم که رفتی هر شب برات درد میفرستم ببخشید که نمیزارم به حال خودت باشی ببخشید که فرزندت یکمی مامانیه ... ببخشید مامانی :) دوست دارم مامان



1521day

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان بازم جمله تکراریه رو بگم ؟؟ بازم روزشمار رو نگاه کنم ؟؟ بازم نفسم رو حبس کنم ؟؟ بی فایدس مامان، بی فایده امشب با آغاز ماه ۵۰ ام دوریت، کلی خندیدم بدون اینکه بخوام، بدون اینکه نقش بازی کنم، فقط خندیدم ... به ریشِ خودم ... اما الکی خندیدم، خندیدم که نفهمد دردم را ... خندیدم تا صدای درونم به گوش ی نرسه ... دوباره سلام مامان :) امروزم داره تموم میشه ... چه روز عجیبی بود، چه روزِ تاریکی ... کلِ وجودم سکوت و بغض می خواست، اما فقط خنده بود فقط بالا پایین پ ... در درد غوطه ور اما در حال شنا در خنده ... چمیدونم مامان، شاید داستان ماه ۵۰ ام اینجوری رقم میخوره ... شاید ... یک روز دیگه از رفتنت گذشت مامان، و حالا یک روزه که نیستی ... من هنوز زنده ام !! وقتی به بچگی فکر میکنم، به زمانی که نبودنت رو با مرگ خودم برابر میدونستم خنده ام میگیره، حالا که این همه مدتِ نیستی و من هنوز نفس می کشم ... لعنت به من اگه بخوام بعدِ تو زندگی کنم مامان. این کمترین کاریه که میتونم برات انجام بدم مامان فقط خدا میدونه که قراره چه اتفاقی برام بیوفته مامان مخصوصا اون آ اش، اون لحظه هایی که هیچ دلیلی برای ادامه نمیمونه ... بهتره همچنان سکوت کنم مامان :) این روزها دلم خیلی برات تنگ شده :( 97/09/03



50month 5day

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان شاید باز هم باید نوشت، نوشت و نوشت و نوشت ... اما روزی که مشکلات مرا در خود غرق کنند چه ؟ روزی که دیگر نتوانم حتی دست و پا بزنم ؟؟ کار به عد ندارم، عد ی نیست ... کار به بغض هایم هم ندارم، بغضی در کار نیست ... کار به خودم هم ندارم چون ارزش زیستن هم ندارم . ندارم که ندارم لعنت به پنجشنبه و شب تار کافیست ... لعنت به من که چنین بی تو نفس می کشم ... مثلِ یک ساپروفیت، اندکی بیشتر از اون ... لعنت به من، به مغز من، به وجود من ...



49month 24day

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان کاش میشد، سکوت را هم برایت بنویسم ... بروی کاغذ نقش ببندم ... کاش ... چقدر کلافه ام از خسته بودن، از نرسیدن، از زندگی ن از همه چیز ... حتی از مرگ این روزها فقط حظور خودت مرا تبدیل به خودم می کند ...



moment

درخواست حذف اطلاعات

سلام ترم یک بود، میومدم اینجا برات مینوشتم گریه می . فکر کنم الان چند صد روزی ازون روزا گذشته ... الان هم اومدم همون جای قبلی فرقی با گذشته ن ، همونم بدردنخور، پوچ، بی مصرف توی این مدت، همش تو بودی کلا خودت، همه چی بر مبنای خودت ... حالا هم ک رفتی بازم هستی انگار فقط من یه حامل هستم فقط یکی که اسم داره بهش بگن پسر معصومه فقط همین، بدون هیچ کارایی دیگه ای منو میخواستی چکار ؟ فقط خواستی یکی رو بیاری که بیشتر درد بکشه یکی که به همه پز بدی پسر داری ؟ کاش نداشتی، کاش هیچ بچه ای نداشتی مطمئنم بیشتر عمر می کردی فقط یه آدم بی مصرف اضافه کردی به این دنیا یکی که هیچ کاربردی نداره حتی نفس کشیدن هم بلد نیست کفر نمیکنم، چون ذاتت همین بود، ذاتت این بود که درد بکشی حالا چ جسمی چ روحی ... حالا هم نوبت منه، حالا من باید درد بکشم، درد مسئولیت خودت رو شک دارم داخل درد کشیدن هم وارد باشم . خوش باش مامان، خوش باش :)



thursday

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان جدیدا باید پنجشنبه ها بگذره تا یه پنجشنبه برسه ... یه پنجشنبه که بشه داخلش حضورت رو احساس کرد ... انگار جدیدا پنجشنبه ها هم قل شدن . یه عروسی اون روبه رو مامان، یه مجلس ختم هم اینوره ... یه پسربچه کوچولو هم وسط شهر بالای بالا نشسته... گاهی سرش رو میچرخونه که حواسش به همه طرف باشه ... یوقت نیای و من حواسم نباشه مامان این پنجشنبه هم تموم شد، ینی داره تموم میشه ... خورشید هم رفت پایین ... مامان منو میبینی ؟ این چ حرفیه اخه، خودمم خسته شدم از بس تکرارش ... دلم برای روزهایی که بودی تنگ شده، برای روزهایی که داشتمت ... مامان دلم میخواد از روزهایی که بودی بنویسم اما نه، نباید تسلیم این وسوسه بشم ... میدونم که بخوام برات بنویسم، خیلی قشنگ می نویسم برای همینه که همش از حرفهای بیهوده میگم، از حرف های تکراری ... قشنگ برات بنویسم، میخونی جواب نمیدی، بغضم میگیره ... مینویسم نمیبینی، حسرت داشتنت بیشتر به دلم میمونه ... چه جالب مامان، صدای اذان هم بگوش میرسه ... این پنجشنبه هم به پایان رسید، اما کمی دلگیر، کمی سرد تر ... دخترت بهم زنگ زده بود، کلی حرف زد، از داخل صداش مشخص بود که چقدر دلتنگه چقدر دلش گرفته، دلش به من خوش بود، و حالا من دلم به تو خوشه ... حداقل من یکم سرد بهش جواب میدم، اما تو چی ... هرچند که با این عقله ناقص من نباید توقعی داشته باشم ... دلم برات تنگ شده مامان، دلم برات تنگ شده دوست دارم مامان



1521day

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان بازم جمله تکراریه رو بگم ؟؟ بازم روزشمار رو نگاه کنم ؟؟ بازم نفسم رو حبس کنم ؟؟ بی فایدس مامان، بی فایده امشب با آغاز ماه ۵۰ ام دوریت، کلی خندیدم بدون اینکه بخوام، بدون اینکه نقش بازی کنم، فقط خندیدم ... به ریشِ خودم ... اما الکی خندیدم، خندیدم که نفهمد دردم را ... خندیدم تا صدای درونم به گوش ی نرسه ...



thursday dark

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان بعد از یه مدت دوباره ازت دور شدم !!! اولین پنجشنبه ی دوری، به بودنت عادت کرده بودم !! به ملاقات های گاه بی گاهمون، به سکوت قشنگت ... اما همه چی در حال گذره، همه چیز ... این چند روز انقدر سر خودم رو شلوغ کرده بودم که حتی موقع خواب بدون اینکه بخوام، خوابم میبرد، انگار ازت فرار می امروز هم مثل روزهای قبل بود اما درد خودش رو داشت شرمنده ام مامان، شرمنده ام که اون چیزی که میخواستیم نشد ... نشد که حقم رو از این زندگی بگیرم ... مامان شرمنده ام که نتونستم پسر شایسته ای برات باشم ... بدونِ تو نشد که بخوام، نشد که هیچی مامان، هیچی :)) شرمنده ام مامان ... مامان تو از خودت بگو، کجایی چکار می کنی ؟ دلم برات تنگ شده مامان



48month 22day

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان دوباره من، دوباره این شهر، دوباره غروب خورشید، دوباره بازی با کلمه ها ... انگار این شهر بجای دور من از تو، روش عاشقی رو بهم دیکته کرده ... چند وقتیه که اومدم ولی از همیشه دور تر بودم بهت، نمیدونم !!! شاید دوباره داخل مسیر اشتباهی قرار گرفته باشم ... شاید هم نه ... مامان خیلی میترسم، من اهل متوسط بودن نیستم ... بقول بچه ها یا ازین ور بوم یا ازون ور بوم ... الان انگار دوباره باز نوبت اونور بوم شده ... میدونم که هستی، میدونم که حواست هست، ولی من ضعیفم، میترسم ... بدون تو نمیتونم، حواست بهم باشه مامان !!! باز هم اذان :) چند وقتی میشد که موقع اذان مغرب برات ننوشته بودم ... موقعی که عاشق خدا میشدی، غرق در دریای نور ... چقدر دلم برای اون روز ها تنگ شده، برای داشتنت، برای نوازش ت ... دلم برای مامانم تنگ شده، برای روزهایی که تورو داشتم ... امیدوارم ایندفعه هم مثل دفعه های قبل باد نباشه مامان، خسته شدم دیگه خودت کمکم کن مامان ... بریم سمت ، سمتی که شاید یروز دوباره تورو داخل اون راه پیدا :)



thursday

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان این هفته هم گذشت ... بدون لحظه ای دلتنگی :(((



49month

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان رفتیم برای پر ماه ۵۰ام :) میبینی چقدر زود ۴۹ ماه گذشت ؟ میبینی چقدر زود دیر شد ؟ چقدر زود ازون جمله ای که گفتی، یروز با این کارهات پشیمون میشی گذشت ؟ خیلی زود گذشت و خیلی دیر ... از روز اول پشیمون، از روز اول گناه کار ... از روز اول خودم رو مجازات میکنم، برای نبودنت، برای گناهانم، برای آدم نبودنم ... مامان شاید داخل دلت چیزی نبود فقط از دستم یکم خسته شده بودی ولی من که ازت خاطره ای ندارم، دونه دونه حرفایی که بهم گفتی رو یادمه و باهاشون زندگی میکنم، این حرف هم جز همون حرف هاست ... مامان میدونم حالا دیگه برای معذرت خواستن خیلی دیره ... برای ماس ... حالا تو دیگه رفتی، من موندم یه عالمه بغضِ زندگی نکرده ... چهار سال یک ماه، ۱۴۹۱ روز ... کلی ساعت کلی دقیقه، بدون تو زنذگی ، بدون تو دووم اوردم ... ولی داخل این مدت هر روز هر ساعت هر دقیقه مردم و مردم و مردم ... تهش رسیدم به هیچی، سیاهی، به قطرات اشکی که بی اختیار روی صورتم جاری میشه، به بغض هایی که داخل تنهایی ترکیده میشه ... به تصویر داخل آینه ای که جز سیاهی چیزی روی پیشونیش نیست ... آ شم هیچی مامان، هیچی، نمیدونم با این وضع تا کی دووم میارم ... تا کی با این آهنگ که هی داخل مغزم پلی میشه میسازم ؟ مامان میدونی چقدر دلم برای تنگ شده ؟ میدونی چند وقته ندیدمت ؟ دل تو برای من تنگ نشده؟ برای خنده هامون ؟ میدونم که شده، کاش خیلی زود دوباره بهم برسیم، کاش ...



wednesday

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان چهارشنبه ها !!! از بچگی با اتفاق هایی که داخل روز چهارشنبه می افتاد، میترسیدم ... از تصادف، تا بیماری !! آ شم شد رفتن خودت، آ ش هم چهارشنبه کار خودش رو کرد ... تورو از من گرفت، حالا بعد از گذشت ۴۹ ماه دوباره رسیدیم به چهارشنبه ... به روز سیاه ... لعنت به این چهارشنبه ها ... الان که دارم مینویسم چهارشنبه تموم شده و وارد پنجشنبه شدیم ... وارد دنیایی تاریک تر ...



49month 5day

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان فعلا که در صندوقچه دلم رو بستم !! وای به روزی که دوباره منفجر بشه ... دوست دارم مامان :)



49month 10day

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان مامان امروز هم میخوام برات یکم متفاوت تر بنویسم !! هرچند که دیگه به این تفاوت ها عادت کرده ای ... مامان تولد بابا بود، بهش تبریک گفتم، خوشحال شد !! ریحانه براش تولد گرفت، قطعا بیشتر خوشحال شده ... من که نبودم ببینم !! مامان بابا خیلی پیر شده، خیلی خیلی ... مامان ازت گله دارم ایندفعه نه بخاطر خودم، بخاطر بابا ... مامان وقتی به بابا نگاه میکنم تورو میبینم، بابا یجوری شده که انگار سالهای سال زندگی کرده !! مامان خوب میدونم که فقط و فقط بعد از تو با اب کاری های من پیر شده من که نتونستم براش پسری کنم، تو هم که تنهاش گذاشتی ... میون یه عالمه گرگ ... مامان اگه الان گریه میکنم بخاطر تو نیست، نه این بار ... بخاطر باباست، بخاطر بابایی که تمام عمرش رو گذاشت پای من و ا ش شد هیچی شد یه پسر داغون که بخاطر تو اینجوری شد ... دنبال بهونه نمیگردم، ولی اگه بخاطر باباهم که شده بود نرفته بودی اینجوری نمیشد ...از خودم بدم میاد، از این نوع زندگی م از دستت خیلی ناراحتم، خیلی ناراحت ... اگه میشنوی مامان بدون اگه ازین به بعد حواست به بابا نباشه هیچوقت نمی بخشمت، هیچ وقت ... کلی از دستت عصبانی ام مامان شاید برای اولین بار، به خدا هم بگو ... بگو بچه ضعیفم شاکی شده، ناراحت شده، عصبانی شده ... بعد دوتایی بشینین با هم به ریشم بخندین، انقد بخندین تا بالا ه منم بیام پیشتون حتی دیگه حوصله مردن هم ندارم، چه برسه به اینکه گله کنم ... اما خودت انصاف داشته باش، خودت عد داشته باش ... مامان به خودت قسم، نفس هام در نمیاد، بغض گلمو گرفته ... به زور دارم نفس می کشم مامان ... کاش برای این روزهای زندگیم ازت چندتا کلمه حرف برام باقی مونده بود :(



thursday

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان :) بعد از چند هفته اولین پنجشنبه ایه که با یادت با شب نشینی با فکر و خیال شروع می کنم به نفس کشیدن ... این روزها فقط چهره ات را تصور میکنم، تصور می کنم و میمیرم ... نفسم قطع میشه و بغضم خشک ... فقط و فقط مرگ جواب این درد رو میده ... بعضی وقتها، حتی شک میکنم که نبودت درد باشه ... هرچی که هست خیلی خیلی از درد فاصله داره ... کاش بودی، کاش ... 17:35 دوباره سلام مامان ب دیدمت، به خواب ... اونم چه خو !!! داشتی باهام حرف میزدی، کی باورش میشه، مامانم داشت با من حرف میزد !!! بالا ه ... اما چی می گفتی مامان ؟ میگفتی که رفتنت دست خودت نبوده، داشتی گریه می کردی !! اشک میریختی و میگفتی من دلم نمی خواست برم ... مامان شرمنده ام که کاری حالا هم که رفتی باز دارم عذابت میدم باز دارم روحت رو به اتش میکشم ... شرمنده ام مامان، شرمنده ام ... اما مامان باور کن این حال منم دست خودم نیست، از عمد نیست ... کارِ دلم نیست، کار ذهنم نیست ... این وجودمه که زندگی رو پس میزنه، کنار اومدن رو پس میزنه ... شرمنده ام مامان، شرمنده ... شرمنده ام که نتونستم یه پسر خوب برات باشم . این پنجشنبه هم به غروب خودش رسید، اونم چه غروبی ... روحت شاد مامان



darkness

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان برات بنویسم ؟ بارونه ها ؟ دوست داشتی بارون رو ... اونجایی که رفتی بارون میباره ؟ اونجا هم پنجره رو باز می کنی به بارون خیره بشی ؟ اونجا هم یهو میری زیر بارون خیس بشی، دستات رو باز کنی دور خودت بچرخی ؟ اونجا هم صدا میزنی مارو دعوت کنی به تماشای بارون ؟ مامان اینجا بارونه ها، مامان زیر بارون نشستم و برات مینویسم ... مامان حواست هست ؟؟ نمی خوای بهم بگی بیا داخل سرما میخوری ؟ نمی خوای بگی بسه دیگه بسه بیا تو الان سرما میخوری ؟ مامان دلم گرفته، از خودم، از خودت از همه ... مامان امشب انگار آسمون هم دلش پره ... من و آسمون چه ناله هایی که باهم سر بدیم امشب ... نمیخواستم برات بنویسم، نمیخواستم باهات حرف بزنم ... می خواستم باهات قهر کنم ... آ ین بار که باهام قهر کردی رو یادته ؟؟ هنوز ک هنوزه زخمش روی دلم مونده ... من نازک دلم مامان، میشکنم، نمیتونم با تو سخت باشم ... همین که نیستی اندازه کافی من رو میشکنه مامان، میشکنه ... مامان زندگی من یچیزی بیشتر از نگاهت نیاز داره !! یچیزی مثل حضور دوباره ی خودت ... هرچند محال، همینقدر زیبا ...



thursday

درخواست حذف اطلاعات

من مرده ام، دیگر زنده ای در من نفس نمیکشد ...
از همه حالم بد است، از خودم از اطرافم ...
بازنده ای که دیگر قدرت نفس کشیدن هم ندارد
بازنده ای که ارزشی برای زندگی ندارد
دلم کمی ۲ سالگی می خواهد، کمی آغوش مادر
کمی گریه بلند در هر مکان
مامان بیا بریم به جشن، به شادی ...
لباس هایت را اتو کشیده کنار گذاشته ام !!
بیا بریم به مهمانی، به همه گفته ام که امشب می آیی ...
لااقل من را با خود ببر، مثل بچگی هایم دنب گریه می کنم
بیا من را با خود ببر تا آرام گیرم، تا سکوت کنم ...
هرچه سکوت ، دردم بیشتر نمایان شد ...
بیشتر فشار آورد، دیگر سکوت بس است ...
امشب در تاریکی تو را فریاد خواهم زد، به همه خواهم گفت
که با دلِ فرزندت چه کرده ای ...
خواهم گفت که خانواده ات را پر پر کرده ای !!
امشب فقط می خواهم از خودت ایراد بگیرم، مثل بچگی ها ...
شاید دلت به رحم آمد و برگشتی ...
امشب می خواهم دور از منطق با تو باشم مادر ...
خودم را به مریضی بزنم، که برگردی ؟
به مردن چطور ؟!!
مامان کم آوردم دیگر، بس است ج ، برگرد ...



47month 11day

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان خوبی ؟ چخبرا ؟ چکار می کنی ؟ منم خوبم مامان، بهتر ازین نمیشه ... من کجام مامان، تو کجایی ... هرچقدر که تو خوب بودی، من دارم برات بدی می کنم ... هرچقدر که تو راه راست می رفتی من دارم کجش رو میرم همیشه دوست داشتم مثل خودت باشم مامان همیشه می خواستم ازت چیز یاد بگیرم !! همیشه فقط می خواستم که تو رو سربلند کنم :( همیشه هم گند زدم مامان، همیشه هم اب ... رو سیاه تر از همیشه ام مامان، خودت دستم رو بگیر ... خودت راهنما ی منه بی صفت باش ... یادته چقدر همیشه می خواستی که من بزرگ بشم مامان ؟ بزرگ شدم، حالا خودت کجایی ؟ میبینی منو ؟ کاش نبینی، جز شرمندگی هیچی برات ندارم .... جز سرافکندگی، هیچ وقت نتونستم واقعا پسرت باشم هیچ وقت . فقط پسرت بودم، فقط در حد یک اسم :(( کاش یروزی واقعا لایق این باشم که بهم بگن پسر تو ام ... پسر معصومه :)) خودت کمکم کن مامان، دعام کن که رو سیاه نشم، دعا کن که شرمنده نشم، راه کج نرم ... چقدر دلم برات تنگ شده مامان، کاش این سیاهی بینمون از بین بره کاش رسیدن بهت آسون بشه ... دعا کن برام مامان، دعا کن که بتونم راه خودت رو ادامه بدم ...



thursday

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان این پنجشنبه هم تموم شد ... مثلِ بقیه پنجشنبه ها انگار از گذشتن این پنجشنبه ها متنفرم چون اگه بگذره باید دوباره وارد دنیای ادم ها بشم باید دوباره شنبه رو زندگی کنم، یکشنبه رو زندگی کنم ... ، و یا شروع دوباره ی روزهای هفته آن هم بدون تو، بدونِ وجودت ... بگذریم، پنجشنبه برای من روز آرامش است، روزی که تو را دوباره پیدا می کنم ... ی کاری به کارم ندارد، فارغم از هر چیزی که مرا از تو دور کند ... پنجشنبه که میشود تنهایی ام گل میدهد، در کنار تو خنده هرگز محال نیست !! خودم را حس آرام می کنم، تمام درونم را به آتش می کشم و جز خا تر چیزی در درونم باقی نمی ماند، کمی آرام میشوم و به تو فکر می کنم ... کاش همیشه پنجشنبه بماند، کاش هیچ وقت تمام نشود !!!



47month 23day

درخواست حذف اطلاعات


سلام مامان
بعضی وقت ها داخل آینه به خودم نگاه می کنم و نمیدونم کی هستم !!
هنوزم دلم برای روزهایی که میومدی مدرسه دنبالم دلم تنگ میشه!!
برای روزهایی که با هم تنهایی حرف میزدیم ...
برای روزهای خوبی که با هم گذروندیم ...
بیشتر شبیه این میمونه که این اتفاق ها برای ه دیگه ای افتاده!!
اون منی که تورو در کنار خودش داشت ...
اون ”من“ دیگه فرق کرده !!
اون ”من“ الان کنار تو زیرِ وار ها خاک خو ده ...
این من دیگه دنبال رنگ و نور نیست ...
دنبال مسافرت و خنده نیست ...
خودش مونده با یک سطل رنگِ سیاه که مثلِ یه نقاش تمامِ زندگیش رو رنگ میزنه، رنگی رنگی نه فقط مشکی ...
یه دلِ تیره، یه بختِ تیره، یه آسمونِ تیره تر ...
قرار بود یه آینده ی زیبا داشته باشیم ...
قرار بود کلی مسافرت بریم ...
قرار بود افتخارت بشم ...
اما حالا حتی نمیدونم که کی هستم !!
حتی نمیدونم از این زندگی چی می خوام ...



moharam97

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان بوی محرم میاد، بوی صدای یتیمی ...
بعضی اتفاق ها مارو یاد خاطره ها میندازن !!
محرم، آمیخته به زندگی ماست ...
از بچگی تا نوجوانی تا حالا ...
ماه محرم، کلی خاطره ازت برام زنده میشه ...
از وقتی که بچه بودم و لباس سیاه به تنم می کردی !!
از پرچم مشکی که در حیاط نصب می کردی !!
از وقتی که به هیئت میرفتیم !!
از نذری هایی که میدادی !!
شاید اینها خاطره های معمولی باشن ولی چیزی که متفاوتشون میکنه، خودتی مامان:)
ی که دیگه نیست شال مشکی بندازه دور گردنم
ی که من رو با حسین آشنا کنه ...
انگار یتش این بود که عشق حسین رو داخل دلم بکاره و بره !!
رفتی، تا منو برای همیشه مشکی پوش کنی ...
محرم و صفر مشکی اقا رو به تن می کنم
بقیه سال رو مشکی خودت ...
راستش محرم که شروع میشه دیگه نمیتونم برات گریه کنم
انگار یه غمِ بزرگ تر میاد روی دلم !!!
انقدر بزرگ که فقط سکوت می کنم و به جای خالیت نگاه میکنم ...



happy birth day

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان چهار سالِ که منتظرم چنین روزی از بیمارستان مرخص بشی و بیای خونه و من برات تولد بگیرم ... چهار سالِ که دیگه زندگی ن ... اگه بودی تازه رنگ و بوی چهل سالگی رو به رخ میکشیدی ولی از وقتی که رفتی جز خا تر چیزی باقی نمونده !! ولی خودمونیما چقد جوون بودی مامان، :(( ولی رفتی، ولی من هنوز باور ن که رفتی ... مامان امروز کلی تولد بود، از ادم های معمولی بگیر تا تعداد زیادی سلبریتی همه جا پر از تبریک تولد بود، پر از خنده ... من فقط دنبال تو بودم، دنبال اینکه بهت تبریک بگم، ولی باز آ ش رسیدم به همون جای همیشگی، به یک سنگ سرد، با یک شاخه گل ... مامان باید بنویسم، باید کلی خاطره بگم که هیچوقت از یادم نره ولی هیچی رو نمیتونم به زبون بیارم ... جز از تاریخ ۹۳،۰۶،۳۰ وقتی که رسیدم بالای سرت و دیگه نفهمیدم چیشد ... جز اون بوسه ی آ ، اون صدا ت ... انگار زندگیم روی اون لحظه قفل شد ... میبینی مامان، همینجور زمان میگذره و فقط من تماشا میکنم، فقط حرف میزنم حرف هم نمیتونم بزنم، حتی این روزها نمیتونم فکر کنم !! نمیدونم مامان شاید نباید این روزها حرف بزنم ... شاید نباید از این دردها که هر سال تکرار میشه صحبت کنم ... نمیدونم مامان، نمیدونم ... تولدت مبارک اساس زندگیم تولدت مبارک مامان :)



4year

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان ۱۴۶۱ روز :)
ازون روز مز ف گذشت، از اون لحظه پست !!
شد چهار سال، باورش برام سخته ولی انگار واقعا شده ...
هرچی فکر میکنم میبینم فقط گذشته
دیگه هیچ اتفاقی نیوفتاده ...
هیچی به هیچی
انگار امسال هیچ حرفی برای گفتن ندارم
هیچ اشکی برای ریختن !!!
فقط برای خالی نموندن عریضه با کلمات بازی می کنم
همینجور که زندگی با من بازی میکنه، ترحم آور
قبلا مدتها دست از نوشتن میکشیدم
حالا هم فکر میکنم این روزها زمان خوبی برای نوشتن نیست
زمان خوبی برای زندگی ، این روزها حتی از نفس کشیدن خودم هم متنفرم ...
سال چهارم رفتنت، کاش این سالها هیچ وقت زیاد نشه، هیچ وقت!!
یه حس عجیب داره امسال نمیدونم چرا
حتما قراره بیشتر به بازی گرفته بشم ...
خسته ام مامان، خسته تر از خسته تر از خسته تر ...
کاش این زندگی گثیف تموم شه ...
من ک به هیچ دردی نمیخورم، انگار خدا منو فقط برای سرگرمی خودش آفریده ...



thursday

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان گفتم که !!! قراره بیشتر به بازی گرفته بشم ... خیلی وقته که نور جدا از مسیر من حرکت میکنه, خیلی وقته !! حدود 1465 روزه :)))



thursday

درخواست حذف اطلاعات

مادر
کاش میتوانستم جور دیگر با تو حرف بزنم
کاش حرف زدنم فارغ از این خنده های تلخ بود
کاش صحبت هایی عاری از سنگِ سرد بود
خالی از پنجشنبه های درد بود
کاش حرف هایم فقط راجب حال و آینده بود
خسته شده ام از بس گفتم بود، بود و بود ...
خسته شده ام از بس بجای صورت ماهت یک تکه سنگ را بوسیدم
درمانده شده ام از بس بجای خندیدن با تو
در تنهایی ام گریه کرده ام ...
کاش هنوز با هم زندگی می کردیم
تا انقدر برای دیدنت به دنیای مردگان سر نزنم !!
کاش بجای پیدا ت در خاطره ها
در آشپزخانه پیدایت می .
مامان، سرتاسر زندگی ام پر شده است از این کاش ها ...
از این سیاهی ها ...
از این خستگی ها !!!
خستگی هایی که مداوم هستند، خستگی هایی که مرا تا مرز دیوانگی میبرند و دوباره بر نمی گردانند !!
مرا همان جا در گیر و دارِ بودن و نبودنت تنها می گذارند ...
مامان بریده ام، نفس کم آورده ام، اشک کم آورده ام ...
بغض هایم خشکیده است !!!
خستگی هایم از این زندگی که پا برجاست ...
خودت بگو چکار کنم، خودت بگو تا کی صبر پیشه کنم ؟؟
این حق است ؟ به خودت قسم که نیست، نیست که نیست ...
هی نشسته ام و زیر نور مهتاب و هی می گویم مادرم مادرم مادرم
مادرم که چی ؟؟؟
مادری که دیگر بر نمیگردد
مادری که فقط خاطره اش زنده می شود و روح را در من میمیراند
دیگر بریده ام، از خودم از زندگی
حالم بهم می خورد، از خودم، از صدای نفس هایم
خسته ام، از کاش هایم، از دعا هایم، از حرف هایم
که هیچ کدام بر وفق حال من نیست ...
حتی دیگر فریاد هم نمیتوانم بکشم
فقط نشسته ام یک گوشه و سکوت کرده ام .



48month 13day

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان یادته بچه که بودم چقدر با هم شوخی میکردیم ؟
چقدر سر به سرم میذاشتی ؟ منم که عاشق دیوونه بازی :))
یکی از تو ششتا از من :)) یروز دیدم داخل خواب داری و پف میکنی :)
سرت رو بد گذاشته بودی، وقتی که بیدار شدی بهت گفتم
قبول نکردی، گفتم باشه پس ایندفعه صدات رو ضبط می کنم !! چند روز گذشت، خواب بودی، یهو یاد حرفم افتادم
صدای نفس هات رو ضبط ، بهت نشون دادم و با هم کلی خندیدیم، البته یکم از دستم عصبانی شدی ولی بازم خندیدیم :))
اون خنده ها جز آ ین خنده های حقیقی زندگیم بود
تا دیروز رفتم سراغ فایل های گوشیت
رسیدم به یک فایل صوتی، خالی بود، انگار صدای نفس های یک نفر بود، یه آشنا ...
آشنایی که خیلی وقته که نیست ...
اون روز بدون هیچ هدفی صدای نفس هات رو ضبط
و امروز اون صدا تبدیل شده به زنده ترین قسمتی که ازت برام باقی مونده !!!
و حالا میدونم که تنها موزیکی که گوش خواهم داد، صدای نفس های مامانمه :))) به همین سادگی :(( شاید خدا می خواست که اون روز صدات رو ضبط کنم، برای روز های دلتنگی ... مامان اگه بدونی این روزها چقدر محتاج حضورتم ... نمیدونم چرا امشب احساس برات آرزوی سلامتی کنم لبت خندون و دلت شاد باشه مامان، میدونی که نمیتونم جور دیگه ای بگم :( قربونت برم من مامان :) دوست دارم یه عالمه ...



43month 14day

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان دیگه بسته مامان، عذاب درد عذاب درد مامان تو دلیل هیچی نیستی، هیچی من مثل اون ادمی نیستم که انتخاب هاش رو گذاشته روی از دست دادن یه دختر، یا از دست دادن پدرش یا از دست دادن سلامتیش، از دست دادن مادیاتش مامان من مثل هیچ کدوم ازین ادما نیستم خسته شدم از بس شباهت دیدم بین خودم و بقیه هر یجوری گوشه گیری میکنه ولی من نه من هیچ وقت گوشه گیری ن ، نه بخاطر تو مامان من داخل گوشه زندگی میکنم، فقط بخاطر تو مامان میفهمی ؟! تورو خدا تو حرفمو بفهم، تو منو باور کن مامان پدر خیلی بزرگه، خیلی قابل احترامه حتی بیشتر از تو اگه اسمشو اوردم برای این بود ک نمیخواستم دیگه مقایسه کنم من اگه برا پدرم اتفاقی بیوفته دیگه تحملی در کار نخواهد بود ... مامان من مثل هیچ نیستم، مثل هیچ ... مامان من مثل خودمم، مثل پسرت ... مامان حالم دیگه حال نیست دیگه چیزی نیست بتونم بیانش کنم، بتونم بنویسمش اره مامان دیگه حتی نمیتونم بنویسم، نمیتونم با نوشتن خودم رو اروم کنم خودم رو اماده کلی سختی دیگه کنم مامان دیگه حالم بهم میخوره هی از دلتنگی بگم برات از درد بگم برات، از جای خالیت بگم، میفهمی حالم بهم میخوره احساس میکنم دیگه نباید بنویسم، دیگه باید این ماجرا رو همینجا تموم کنم هرچی میگذره این موضوع بیشتر منو به بقیه نزدیک تر میکنه ... یه زمانی فقط برای دل خودم مینوشتم، نه مامان برای دل خودم نبود فکر می میخونی، فکر می تک تک حرف هام رو میبینی می نوشتم که با چشم هات ببینی بعد از روی نوشته ها میخوندم که با گوش هات بشنوی، بعد همراهشون گریه می که احساسم کنی ... هر کاری ک برای این بود که فقط به تو نزدیک بشم، همین !! ولی مامان حالا کجایی ؟ منو یادت هست ؟ مامااااااان با توام !!! مامان ...



43month 21day

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان فقط ۷-۸ روز ... فقط همین چند روز رو تحمل ، فقط همین قدر تونستم ازت دور بمونم همین قدر تونستم گریه نکنم ! بیخیال من مرد نیستم مامان، گریه بمونه برای خودم ... فقط همین قدر تونستم دووم بیارم :) مگه میشه از تو دور موند مامان، مگه میشه بدون تو سر کرد ؟! نه مامان، من که نتونستم، فقط میخواستم ببینم دارم بازی میکنم یا نه واقعا دلم مامان میخواد ... فقط میخواستم خودم رو به خودم ثابت کنم مامان، همین !! اگه بازم اجازه دادی برات مینویسم مامان ... راستی مامان دلم برات تنگ شده بود. دوست دارم مامان :)



43month 23day

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان میخوام برات از یه قصه بگم یه قصه متفاوت، متفاوت تر از گذشته !! میدونم که خودت خوب میدونی ... ولی باید بگم بهت، میدونی که چ حالی داره اتفاق های زندگیت رو برای مامانت تعریف کنی مثل تعریف بچه ها از اتفاق های خوابگاه برای مادرشون ... از اتفاق های زندگیشون، منتها من نمیدونم ع العملت چیه، نظرت چی میتونه باشه !! بیخیال مامان، باز الان فاز ناله بر میدارم ... مامان داشتم میگفتم، چندروز پیش یکی بچها پدرش اومد به دیدنش براش غذا هم اورده بود، قرمه سبزی ... همونی که با دست پخت خودت دوست داشتم :)) ظرف غذا رو از دستش گرفتم، اخه وسیله زیاد دستش بود !! ظرفه یه حسی بهم داد ولی نفهمیدمش، بعد بهش گفتم مامانت درست کرده ؟! گفت نه، زن عموم ... گذشت، تا ب، یعنی دوشب پیش :)) از بس شبها بیدارم دیگه همه چی رو قاطی میکنم ... مامان خسته که نشدی ؟! خب، داشتم ظرف هارو میشستم، اون ظرف هم جزءشون بود ... وقتی بدست گرفتم نفهمیدم چی شد، باز یه حالی شدم ... رفتم داخل فکر ... یه دو سه ساعت به رسم هر شبم باز زیر اسمون خدا با خودت خلوت ... چیزی نگذشته بود که گوشیم خاموش شد، قلمم ش ت :))) داخل سکوت بودم که دیدم همون رفیقم اومد و پیشم نشست ... همینجور باهام حرف میزدیم که باز اون حسه که بهم میگه باید یکاری کنم اومد سراغم از رازم گفتم، از تو ... دیدم شروع کرد به گفتن، به بغض هاش درد هاش ... داخل درد هاش یه درد شیرین داشت، پسر عموش بود ... رفیق فابش ... پرواز کرده بود، هی ازش گفت، هی گفت ... تا رسید به زن عموش، به اینکه اونو مثل پسرش میمونه، از این گفت که هیچ اجازه نداره بره داخل اتاق پسر عموش جز اون، یلحظه برگشت بهم گفت اون غذا برای من نبود من بهونه بودم، اون غذا برای پسر عموم بود نه من ... اره مامان :) همیشه میخواستم بدونم اگه من جای تو بودم تو جای من چکار میکردی ؟! مامان اون لحظه احساست ، اون لحظه فهمیدمت ... اون لحظه انگار منم برای یه لحظه دوباره مادر دار شدم ... باز مادرم برام قرمه سبزی درست کرده ... درسته خیلی درد داره ولی برای من که داخل این گودال درد دارم خفه میشم شیرین بود، فهمیدم چرا اون ظرف غذا برام غریب بود، پر از حس های سر بسته بود ... اگه راجب تو بهش گفتم ولی باز دوباره تورو احساس ... فهمیدمت مامان ... راستی مامان اگه تو بودی من نبودم، شما هم همینجوری میشدین ؟! چه قشنگه تصور بودنت :)) تصور اینکه زندگی داخل خونمون جریان داشته باشه، هرچند من هم نباشم ... اره مامان ... سرت رو که درد نیاوردم مامان ؟! چه خوبه حس داشتن دوباره ات ... ولی من منتظرتم مامان، منتظر برگشتت ... دوست دارم مامان :)



43month 25day)thursday)

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان دارم به حلال ماه نگاه میکنم ینی فقط نگاه می کنم مامان، میدونی که ... اره مامان دارم به روزهای بچگیم نگاه میکنم، به روزهایی که با تو به دنبال دیدن حلال ماه بودیم، یهو میگفتی دیدمش، دیدمش ... من سریع میومدم بهت می چسبیدم میگفتم به منم نشون بده، میگفتم منم ببینم ... بهم نشون میدادی، با علاقه نشونم میدادی، نه اینکه فقط ماه رو نشونم بدی، نه ... راه و رسم زندگی رو بهم یاد میدادی ... مامان اگه بدونی چقدر دلم برای اون روزها تنگ شده برای داشتن دوباره تو دلم تنگ شده ... اگه بدونی توی دلم چخبره، چی میگذره ... مامان، امروز پنجشنبس، امروز ازون روزاییه که بعد رفتنت میتونه بهم ارامش بده ... مامان چقدر دوست داشتم امروز پیشت باشم، امروز بالا سرت بشینم و فقط گریه کنم، انقد گریه کنم که خودت بلند شی بگه رضا بسه دیگه رضا خستم کردی، رضا بسته ... بلند شی دستمو بگیری و بگی بلند شو مامان، بلند شو بریم خونه ... امروز ازون روزا بود مامان ... ولی نبودم مامان، مثل همیشه ... مثل همیشه که هیچوقت کنارت نبودم، هیچوقت ... مامان امروز روز اول ماه رمضونم بود، گفتم که بهت ... مامان یادته اولین سالی که روزه گرفتم، یادته چکارا برام کردی ؟! مامان الان برام چکار کردی ؟! امسال روز اول رمضون رو برام چکار کردی ؟! خو دی میون یک عالمه خاک، منم نتونستم بیام پیشت، نتونستم برات گریه کنم ... ولی روزمو با گریه باز مامان، با یاد خودت بازش مامان دمت گرم بامرام، منو اوردی داخل این بازی خودت گذاشتی رفتی، دمت گرم ... دلم برات تنگ شده مامان، دلم برات تنگ شده با معرفت ... پسرت دلش برات تنگ شده مامان، بدجورم دلش برات تنگ شده ...



43month 27day

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان زنگ زدم بهشون :) میدونم، اره اینم میدونم ... اشکال نداره مامان، بعضی وقتها توقف لازمه ... بزار این مسیرم ادامه بدم، بزار تا تهش دوباره برسم به خودت :) بزار تا فرصت هست هی مطمئن بشم و هی مثل گلوله خشاب تفنگ رو پر کنم !!! بزار انقدر گلوله ذخیره کنم که هیچ چیز نتونه منو به زانو در بیاره ... تو که رفتی مامان من موندم تنها :) مامان کوچیکه حرف قشنگی زد بهم !! گفت یادته مادرت بود، نمی تونست روزه بگیره بلند میشد برا تو غذا درست می کرد ؟! یادته با چ عشقی غذا رو درست می کرد ؟! مامان مردم و زنده شدم مامان فقط شنیده بود که برام چکار کردی ولی من خودم دیدم، من خودم حسش من خودم اون غذارو خوردم ... مامان بازم مردم و حرفی نزدم، بازم مردم و چیزی نگفتم :) دمت گرم با معرفت :) مامان سحره ها نمیخوای بلند شی برا پسرت غذا درست کنی ؟! مامان میخوام روزه بگیرما، گرسنه میمونم !! مامان دلت میاد ؟! مامان بیدار شو دیگه، انقدر اذیتم نکن، مامان بیدار شو ... بیدار شو مهربونم، بیدار شو که خیلی وقته منتظرتم ...



43month 30day

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان ی که شاگردی میکنه، ی که اتو کشیدن رو از ش یاد میگیره ی که راه و رسم زندگی رو از ش یاد میگیره مگر اینکه حیوان باشه تا یادش بره که چ ی اینارو بهش یاد داده ... مگر حیوان باشه که به اصلش فکر نکنه و دنبال ادامه راه این زندگی پوچ باشه ... به من ربطی نداره ولی اگه عشقی باشه باید برای اصلت ج کنی نه برای یک زندگی حیوانی فقط حیوون ها هستن که طبق عادت این راه رو پیش میگیرن ... پس بهتره یه جنایت کارِ متفاوت باشیم تا یه ه زمان :) بیخیال مامان، چخبرا از خودت ؟! خوش میگذره ؟! دلم برات تنگ شده، برای سفره های سحریت، برای کنارت نشستن :) برای خنده هامون، برای غصه خوردن هامون ... برای یک زندگی بی الایش !!! هی مامان این روزها هم میگذره، بذار بگذره ببینیم اون روزهای بعدش از چ قراره :) ولی مامان هرچی هم که باشه اشه بدون اشپز درست نمیشه که بخواد شور باشه یا بی نمک :) اوه چ فلسفی گفتم مامان، حال کردی ؟! :)) ببخشید یکم بی ادبم، معذرت میخوام دهنم مال خودم نیست ... مادر ندارم دیگه :) هی مامان چقدر دلم تنگ شده برات، کاش بودی ... خیلی دلم میخواست ببینمت این روزها ... خودم هم رو ببینم که با تو چ شکلی بودم !! زندگیمون را باتو :) نشد که نشد مامان، هرچی که رشته بود پنبه شد ..! دلم برات تنگ شده ماه شبهای من :) دوست دارم مامان :) راستی دلم برای خنده هاتم تنگ شده مامان ... مخصوصا اون لبخند آروم ها که میزدی، چقدر تورو بی نقص تر میکرد :)) دوست دارم عزیزم، دوست دارم :)



44month

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان :) بله، به رسم عادت فرارسیدن ماه ۴۴م دوریت رو تبریک میگم :) زود میگذره نه ؟! همین دیروز بود داشتی یادم میدادی چجور حرف ب رو با د اشتباه نگیرم :)) همین دیروزِ دیروز بود ... همین دیروز بود که رفتی، همین ۱۳۳۷ روز پیش :) مامان ماه ۴۱م که شروع شد یجوری شدم، نوشتم برات ... یه حسی بهم القا شد، نمیدونم چی بود، هنوزم هست ... شاید هنوز وقتش نشده بفهمم چه حسیه، یا شایدم یکم کند ذهنم :) مامان دلم برات تنگ شده، تا کی بنویسم برات ؟! تا کی فقط با خاطراتت زندگی کنم ؟! تا کی مامان ... مامان میدونم برات بچه بدی بودم، میدونم در حقت فرزند خوبی نبودم !! ولی نبودت حقم نبود، نداشتنت حکم گناهم نبود ... مامان روزشمار نبودت حقم نبود، الان باید روز های خوش حالیمون رو میشماردیم ... مامان معنی آرامش همراه تو رفت، دلِ آشوبم مرهم میخواد که مرهمش فقط خودتی ... مامان نمیای پیشم ؟! نیا، لااقل اجازه بده من بیام ببینمت، من بیام کنارت، اجازه بده مامان ... بسه دیگه چقدر اذیتم میکنی، خوش حال میشی پسرت درد میکشه ؟! مگه چکار مامان، چ گناهی که مجازاتش انقدر سنگینه ؟! کاش ساعت ها با تو فارغ میشدم ازین جهان تا که فقط با یادت بیخیال همه چی بشم :) این ماه هم میگذره ولی ای کاش ماه ا ی باشه که بدون تو میگذره مامان . دلم برات تنگ شده مامان، دلم برات تنگ شده ...