پیدا





thursday

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان اشکال داره این پنجشنبه دوبار جدا گونه حرف بزنیم ؟ تو که چیزی نمیگی، پس من میگم، چه اشکالی داره !!! پنجشنبه که نیست، روزِ دردِ ... اصن چرا دارم مینویسم ؟ چرا دارم حرف میزنم، چرا ؟؟؟ مگه من ارزشی دارم که بنویسم، مگه من کی هستم که حرفی بزنم جز یه پارازیت، جز یه اضافه ... انقدر از خودم بدم میاد که حتی حوصله حرف زدن هم ندارم انقدر نسبت به خودم ح تهوع دارم که مرزی نداره ... همه ی اینها تقصیر خودته ... تقصیر خودته که گذاشتی بازنده بمونم گذاشتی بازنده ی برنده نما بار بیام کلش تقصیر خودته ... ظهر نشسته بودم یه شیشه دمه دستم بود، باهاش پوست دستم رو اش میدادم درد میگرفت، دوباره اش میدادم و بیشتر درد میگرفت ... صبرم لبریز شد، محکم یلحظه شیشه رو کشیدم روی دستم ... خون اومد، خیلی آروم، خیلی آسون :) دردش یلحظه بود، خیلی سریع اتفاق افتاد ... یاد تو افتادم، که این همه مدت چ بلایی سرم آوردی، چقدر بهم زجر دادی ... اون موقع ها ک بودی نهایت اذیت م این بود که دو سه روز عصبانی بودی اما تا حالا به خودت فکر کردی ؟؟ که چقدر من رو اذیت کردی مامان، من به درک، بابا چی ؟؟ دختر کوچیکت چی ؟؟ فکر نکردی دیگه، فقط رفتی، نمیدونم چرا ... خب تو که مارو داشتی، من رو داشتی، بابا رو داشتی،دخترت رو داشتی ... اصن اینا به کنار !! خانواده که داشتی، مسولیت که داشتی ... یا میموندی، یا حالام که رفتی یلحظه تمومش میکردی دیگه ... یلحظه منم با خودت میبردی، همه چیز یهویی تموم میشد دیگه نه دردی می کشیدیم نه زمانی وجود داشت که کلافمون کنه ... با هم میرفتیم، با هم یه زندگی دیگه شروع میکردیم ... من که میدونم چقدر دوسم داشتی،یذره ازون دوست داشتن هارو برام کنار میذاشتی یذرشون رو میدادی و یه بلیط برا من هم می یدی ... دیگه چی بهت مامان، چی بگم بهت ؟؟ مامان به خودت قسم دیگه نمیدونم چکار کنم، دیگه نمیدونم کجا برم ... جدیدا دارم خودزنی میکنم، اگه خودی ازم مونده باشه ... لعنت به من مامان، لعنت به من لعنت به من که دیگه ندارمت، لعنت به من که چه آسون از دست دادمت ... لعنت به من ...