پیدا





thursday

درخواست حذف اطلاعات

سلام مامان شروع پنجشنبه ی زیبایت بخیر :) پنجشنبه که میشود !!! هیچ اتفاقی نمی افتد ...
آن برگ زرد هم از فصلِ خزان است که از درخت می افتد ...
پنجشنبه که میشود، هیچ قاصدکی خبری نمی رساند ...
هیچ زنبورِ عسلی گرده نمی افشاند ...
گویی پنجشنبه که می شود زمان متوقف می شود ... اما !!! اما پنجشنبه که میشود ...
مغزم به کار می افتد، قلبم شروع به تپیدن می کند ...
چشمانم به تکاپو می افتند، به دنبال جای خالی ی ...
پنجشنبه که میشود، آسمانِ تیره شب هم صاف میشود ...
ستاره ها شروع به طنازی می کنند ...
ماه چنان در آسمان خودنمایی می کند، که خورشید دیگر روی بالا
آمدن ندارد ...
آسمان آنقدر شلوغ می شود که انگار فقط جای تو خالیست !!
همه چیز شروع به چرخش میکند، به دور جای خالی ات ...
بگذار از روزهایش برایت بگویم ...
صبح که میشود، دلم صبحانه می خواهد، در کنار ایوان ...
زیر سایه درختِ توت-مان ...
همین بس کافیست که روشنایی جای خود را به سیاهی دهد ...
ظهر که میشود دلم خوابِ خوشِ عصرِ پاییزی را میخواهد ...
اما تو که نیستی، از ترسِ کابوس به جای خالی ات خیره میشوم ...
بس است، بگذار از نگاه دیگر پنجشنبه را ببینیم :)
پنجشنبه که میشود ...
وجودم حضورِ دوباره ات را احساس میکند ...
از همان لحظه ای که نیمه شبِ شرعی تمام میشود ...
در تمام این شدن ها، دلِ من تنها میشود، بغض میکند ...
طلب میکند، آغوشی را ...
در تمام روز با تو صحبت میکنم،
گویی همگان مرا دیوانه می خوانند،
در تمام روز عقده ی نداشنت را در چند روز گذشته خالی میکنم ...
اولش را که زیر نور ماه، بعدش را با جیک جیک گنجشکک ها ...
تا میشود عصر ...
تا میشود بغض، تا میشود اشک ...
آری بالا ه بعد از این همه کش و قوس به تو میرسم ...
نه به خودت، اما به مزارت، به جای خالی ات ...
به جای خالی دلم ...
شروع میکنم به پر خودم، از وجودت، از هوایت ...
سیراب میکنم خودم را ...
اشک میریزم و مینوشم، حال بعد از گذشت این همه روز
خوب میدانم اگر خودم را از حضورت سیراب نکنم
در هفته ی پیش رو چه بلایی به سرم می آید ...
آری مادر، پنجشنبه که می شود هیچ اتفاقی نمی افتد ...
اما در دلِ فرزندی، بهشتی به برزخ تبدیل میشود ...
بهشتی که خودت ساختی و ویران کردی ...
گله ای نیست، اما حیف بود آن همه تجمل که همه را به
ثانیه ای فروختی، حیف بود ...
حال من میمانم و انتظار برای پنجشنبه ای دیگر :))